|
|
|
|
|
ســــــــــــــــــــــلام ؛
دوستان عزیز از این که خیلی دیـر به روز شدم عذر میخوام ، آخه تو این مدّت هم دست و دل نداشتم ، هم گرفتار بودم ، حالا ............. پـیشاپـیـش " عـیـد نــوروز " رو به همهی ایرانیان و انیرانیان خجستهباد میگم ، امیدوارم که آغازی نـیـکـو برای سالی نـیـکـو داشـته باشید .
یه "بهاریه" به لهجهی شیرین کازرونی و یه کار آزاد تقدیم به دوستان ، شاید مورد پسندتون واقع بشه ، شاید . . . .
مو یه دشت لالهزارُم ، مو باهارُم ، مو باهارُم اُومَـدَهْمِـه گُل بیارُم ، مو باهارُم ، مو باهارُم حریر علف قبامَنْ که گُلِش پــِشـِنْـگِ خونـَنْ مو عروس روزگارُم ، مو باهارُم ، مو باهارُم مو گیسُـم بنفشهبـیـزَنْ ، مو چیشـُم ستارهبارَنْ رو بُـراقْ نسیم سُـوارُم ، مو باهارُم ، مو باهارُم دِ پـُشینْ اَ پشتِ منقل ، بزنین اَ خونه ها در بیشینین تو کِشت و کارُم ، مو باهارُم ، مو باهارُم نـَدِکینْ ایـطوْ اَ سرما ، که اَلُـوْ مُحبّـتُـم مـو اُفـْتـُـوِ سینهیْ دیـوارُم ، مو باهارُم ، مو باهارُم یه کمی اَ کِـرْ دریچه ، یه سـَـرَک بکش تـُو باخچه تا بیبینی کار و بارُم ، مو باهارُم ، مو باهارُم دیگه عمرِ سرما سر رَفْ ، اُفْـتُـو و بارون میجنگنْ شُـوْ رُو گرمِ کارو زارُم ، مو باهارُم ، مو باهارُم بابونه ، علف ، شقایق ، مو همِیْ چي آمْـده کِردَم تا بیشینی تُـو کُـنارُم ، مو باهارُم ، مو باهارُم اَ چیشُم میبـاره شُـوْ نَمْ رو صورتْ گلوی بیابون اي اَ شُـوْ قَـنْ اَیْ میبارُم ، مو باهارُم ، مو باهارُم
دف دف ، د د دف ، د دف ، دف دف بر کدام مـدار میرقصی ؟ که دف میگیرد ماه بر دایره زنگیاش و خورشید ـ از ترس ـ فرو میرود در اعماق سیاه تا ناهید – حلقه به گوش – بایستد بر گوشوارهی آسمان
د دف ، دف دف دف دف ، دف دف هـو هـو یا هـو ! یا هـو ! هـو هـو که : " از در در آمدی و من از خود به در شدم " یــا ا ا ا ا ا ا ا تـــو ! خرقه از کدام طرف پـاره کنم ؟ و بـچرخم به سمت تـو به سمت خودم به سمت . . . خدا میان گود میچرخد ، یـا تـو ؟ یـاااااااااااااااااااااا تــو ! تـو تـو
دف دف دایره زنگی از کف ماه رها حوض دایـره دایـره چهرهات را به رقص میکشد بـرقص ! تـا آبـروی تمام ستارگان بـرقـصـنـد بـا تـو یـاااااااااااااااا تـــو ! یـاااااااااااااااا هـو ! یاااااااااااااااااا دف ! دف دف ، هو هو دف دف ، هو هو ماه ب هیچ مـداری نمی رقصد .
تهران - 14 اسفند 87
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 11:26 توسط « آغو »
|
|
||
|
|
|
|
|
ســــــــــــــــــــــلام ! کازرونی ها ضرب المثلی دارند ، میپـرسـنـد : " - بـدی ؟ - نــه .... – بدگو داری ؟ هـــا ... (بله) - پس بـرو که بـد عالمی " . نزدیک به دو ماه است که حال خوشی ندارم ، زخمی عمیق برجانم نشاندهاند ، انگار تمام وجودم را زحم فراگرفته باشد . چاقو را که یکبارگی فرو نکردهاند ، بیش از یکسال و نیم است که آرامآرام فشار داده تا دو ماه پیش که دقیقاً از پشت به قلبم رسیدهاست ، هنوز هم دست بردار نیستند که . . .
تـعـجـیـل کن ! فرصت دیگر نمانده است خـنـجـر بـیـار ! جز تو برادر نمانده است حالا بیا ؛ شـمـارش معـکوس را بـخـوان تـا صفـرمی رسیّ ومـرا سر نمانده است تـا چـاه می بـریّ و مـرا چال می کـــنی از کاروان برای تـو جـز زر نمانده است پیراهنی به خون خودم سرخ کن ، بگو ؛ گرگی شـبـیـه دست بـرادر نـمـانــده است ایـنـها شعار که نه ... خود فـیلمنامه است غیر از همین سکانس مـقـدّر نمـانده است ایـن واژه هـا کـه ذهـن مرا دور می زنند تـقـریـر کـردهانـد ؛ مـرا در نـمـانـده است **** خنجر غلاف کن ! در این گـیـر و دارهـا سـهـراب را پـهـلوی دیگـر نـمـانـده است ۲۷ / ۵ / ۸۷
گـُر گرفـتـم دوبـاره از غـم هـا بـا تـماشـای ایـن جـهـنـّم هــا برگ تـقـویـم هـا شـدنـد سـیــاه عمر من پر شد از محرّم هـا سـوگـوار گـذشـتـهی خـویـشــم گـم شـدم در مـیـان مـاتـم هـا زخـمـی چـاه بـیــژنـم ای کاش یـاوری از قـبـیـل رسـتـم هـا انـتـظـار مـسـیـح بـیـهـودســت از تــبــار عـقـیـم مـریـم هــا میزنـم تـیـر سـایـهی خـود را خـسـتـهام از تـمــام آدم هـــا
اردیبهشت 1382
تـا بــعــد . . .
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 11:52 توسط « آغو »
|
|
||
|
|
|
|
|
دوست عزیزی گفته است : « بیا نه من غزل میگویم و نه تو سپید بگو .» یادم به حرف زنده یاد "منوچهر آتشی" افتاد که میگفت : «تو فقط غزل بگو » در جواب آن دوست عزیز گفتم : میتوانم با شعر سپید به روز نشوم اما اینکه سپید نگویم ، دست من نیست ، بر این باورم که ؛ شعر وقتی آمد قالبش را خودش انتخاب میکند ، این را بارها در انجمن گفتهام ، اگر شاعر خواست بنشیند و غزل بگوید یا مثنوی یا . . . این دیگر شعر نمیشود ، میشود یک سخن منظوم . به سفارش آن عزیز ، شاید تا مدتی با کار آزاد و سپید به روز نشوم ، تا چه پیش آید ! این هم دوتا کار : « دریادلان از پـرتــگاه مـرگ به دریـا رسیـدهانـد مــا با صدای باران از کوچه میگریــزیــم . » نصرت رحمانی مـا را بـبـیـن شـتـابـان از کـوچـه میگــریــزیــم از شـهـر ، از خـیــابـان ، از کـوچـه میگـریـزیـم از دسـت عشـق سـارا ، تــا او نـدیـــــده مـا را از خـانـه تـا دبـسـتــان ، از کـوچـه میگـریـزیـم ایـن خـانـه سـیـب دارد ، حـسّــی غـریـب دارد مـا بـا فـریـب شــیـطـان از کـوچـه میگـریـزیـم دنـیـای خـالی مـا ، رؤیـای کـودکــیــهــــاسـت بـا یـک نـگاه حـــیـــران از کـوچـه میگـریـزیـــم مـا اهـل درد بــودیـم ، روزی کــه مــرد بــودیــم اکـنـــون شبـیـه طـفـلان از کـوچـه میگـریـزیـم بـر ایـن سـر دو راهـی جـز مـرگ نیـست راهی امـا بـبـیـن هـراســـان از کـوچـه میگـریـزیــم دریــادلان گـذشـتـنــد از پــــــــــرتـــگاه ، امــا «مـا بـا صـدای بـاران از کـوچـه میگـریـزیــم» 19 / 6 / 81 سیب نـبـود عاشق گـنـدم شـدیـد دست به دامـان تـوهّـــــم شــدیـد وقت هـبـوط آمد و از روی وَهـــــــم در صـــــدد حــق تــقـــدّم شـــدیــد طـور کجا ؟ ! صحـبت موسی کجا ؟! از چــه شـمـا خــام تـکلّم شـدیـد ؟! سـامـری اعـجـاز نـــدارد ، چــــــــرا شیفتهی شاخ و سر و دُم شـدیـد ؟! راه نه ایـن اسـت چـرا میرویــــد ؟! شب که طلوع کرد شما گـم شـدیـد با دل بیدرد گـمـان بـــــردهایــــــــد ایـنــکه " شریـک غـم مـردم شـدیـد" هــان ؛ ستم از دست شـمـا میرود داعـیــه داران تــظـلّــم شـــدیـــد ؟! ! 31 / 5 / 81 |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 11:40 توسط « آغو »
|
|
||
|
|
|
|
|
« خواستم بگویم : فاطمه دختر خدیجهی بزرگ است. دیدم که فاطمه نیست . / خواس بگویم که ؛ فاطمه دختر محمد(ص) است . دیدم که فاطمه نیست . / خواستم بگویم که ؛ فاطمه همسر علی(ع) است . دیدم که فاطمه نیست . / خواستم بگویم که ؛ فاطمه مادر حسین است . دیدم که فاطمه نیست . / خواستم بگویم که ؛ فاطمه مادر زینب است . باز دیدم که فاطمه نیست . نـــــــه ، ایـنـهـا همه هست و ایـن همه فاطمه نیست . فاطـمـه ، فاطـمـه است . » دکتر علی شریعتی ســــلام دوستان ؛ این پُست را نـذر " فاطـمـه زهـرا " (سلام الله علیها) میگذارم و ایام شهادت این بانوی بزرگوار را به همهی دوسـتـداران آن حضرت تسلیت میگویم ، با این چند بیت : چه غوغایی به عرش ذوالجلال است؟ سروش وحی یا صوت بلال است؟ چرا بی وقت می گوید اذان را بگو فضه که بی بی در چه حال است؟ □ □ □ شبی ویرانهای میسازم از اشک دل دیوانهای میسازم از اشک اگر که بیت الاحزان گشته ویران برایت خانهای میسازم از اشک □ □ □ دلم همخانهی آه است آری و از درد تو آگاه است آری تو اما آه مولا میشنیدی پس از آن نوبت چاه آه است آری □ □ □ ز داغت غصه پایانی ندارد سراغ بیت الاحزانی ندارد و زخمی را که پنهان کرده بودی به غیر از اشک درمانی ندارد 23/5/79 دل داغ تو را دارد و یک عالمه آتـش میریزد از این خانه خراب این همه آتـش این کوچه شلـوغ است گمان میکنم آخر برخاسته خواهد شد از این هـمـهـمه آتـش یـاران قـدیـمـنـد و عـطـشـنـاک جـهـیـمـنــد افروخـتـهانـد این همه بیواهـمه آتـش انصاف دهـیـد ایـنـکه ؛ فـدک حقّ کدامست ؟ از چیست بـپـا گشـتـه در این مَحکـمـه آتـش ؟ جز نـنـگ نمیماند از این طایـفـه نـامـی آنـان که دمـیـدنـد بـه این دمـدمـه آتـش فردا خـبـر درد به هر گوشـه رسیـدهست این قـوم زده بـر جـگـر فـاطـمـه آتـش ایـنـک غـزلی سـوخـتـهتـر از در و دیـوار این مـرثـیـه که شـعـلـهور ست از دم آتـش میخوانـم و میسـوزم و از آب خـبـر نیـسـت میبـارد و میجـوشـد از این زمـزمـه آتـش 5 / 2 / 85 |
||
|
+
نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت 10:56 توسط « آغو »
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوستان ؛ دلتان همیشه بهاری باد ؛ سال نو را به همهی "روشنآیینان " ایرانی و انیرانی تبریک می گویم و بی مقدمه سروده ای تازه و یک غزل قدیمی تقدیمتان میدارم : قاپ مي اندازم ميان " ما " تو ، مي نازي به اسب هايت من ، مي بازم با خرشانسي و بزغالهها میاندیشند به شبدر های عصر قاپ مي اندازيم ميان " تـو " كه ميان گود چرخ مي زني و مي چرخند دور سرت ستارگان جهان نرسیده به بامداد قاپ مي اندازد ميان " مـن " لمس می کند مهره هایم را تا طلسم شکستهی شعری باز شود - با نيم واژه هاي سه سطر پايين تر - قاپ میاندازی برای ماهی ها و طعمه میکنی سلولهای خاکستریم را اين كلّه خـر خراب تر از آن است كه مست برقصد بر ساحل کف بزنند خیزابها تا موج بگيرد ترا يا جـوّ . . . قاپ مياندازند ميان " تـو . . . من . . . " ماه بر ساحل خوابيده است و خجالت ميكشد كه مشت بكوبد بر سنگ ؟ يا گور بكند براي خودش ؟ و تـــو . . . قاپ ميدزدي از دختران همسايه رم ميدهي گلّه هاي اسب تا اين كلّه خراب بُـز بياورد از خرشانسي و دختران جهان دور سرت بچرخند کف بزنند و بخوانند : " قاپ مي بازيم روي ساحل تو مي نازي من مي بازم تو مي نازي من مي بازم تو . . . من. . . تو . . . 22 / 12 / 86 شب فراگير شد يكي در زد تا رسيدم دو بار ديگر زد چون به او روبرو برو شدم گفتم؛ آفتاب از كدام سو سر زد گفتم اكنون كه آمدي بنشين تا بگويم چگونه او پر زد با سهتارم چهارگاه زدم او گرفت و سه گاه بهتر زد بعد از آن اصفهان و راه عراق شور وانگه بيات آذر زد رعشه بر تار و پود من افتاد لحظهاي كه به سيم آخر زد |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 13:28 توسط « آغو »
|
|
||
|
|
|
|
|
درود ؛ ببخشيد ؛ از اينكه دير كردم ، به حساب پيري و بي حوصلگيام بگذاريد اين بار با يك غزل و چند تا دوبيتي در خدمتتون هستم «پـرنـده» پـرنده ، يك پرنده بود ، در قفس نبـود پـرنــده بـود ، با پـرنـده همنفس نـبـود پـرنـده ، مثل جفت خويش هم نميپـريـد پـرنـده ، – مثل اينكه – مثل هيچكس نـبـود پـرنده ، روي دست بيريـا نمينشست پـرنده ، فكر دست هاي ملتَمس نـبـود پـرنده ، اشتهاي آب و دانه هم نـداشت پـرنده ، اهل عشق بـود ، بـوالهوس نـبـود پـرنده ، دام را نديدهبـود، ميشناخت پـرنـده ، رام ، رام ، رام هيچكس نـبـود پـرنده ، مثل ما نبود - بيخيال – حرف داشت پـرنده ، هر چه عشق مي سرود ، بس نـبـود پـرنده ، هرچه ديـد ، داغ ، داغ روزگار پـرنده ، هرچه داد... ، داد.. ، دادرس نـبـود **** پـرتده آب بود ، خاك بود ، شعله بود پـرنده ، هرچه ، هرچه بـود ، خار و خس نـبـود 21 / 5 / 85 و اين هم چند دوبيتي تقديم به كسي که دلم لبريز از غزل چشمهاي اوست تعجب نكنيد ؛ « عشق پيري گر بجنبد سر به رسوايي زند » تو اكسير جنون در شيشه داري شرابي لعلگون در شيشه داري مگر از قلب من برگشتهاي كه به اين اندازه خون در شيشه داري **** تنم داغ است ، ليكن تب ندارم بجز نام تو را بر لب ندارم به اين مردم كه جمله نانفروشند نميگويم كه نان شب ندارم **** غزلخونه به شب هايت دل من شكار چشم زيبايت دل من دروغام چيست ؟! با اين بال خونين ببين افتاده در پايت دل من **** اگر چه تا ابد سيرت نميشُم رفيق دست و پاگيرت نميشُم سي خونم تشنهاي؟! كاري نداره حريف برق شمشيرت نميشُم **** دلم دايم اسير اُون نگاتــه نميدونم چه سرّي تـو اداتـه چه داغ پرتو چشم قشنگت مگه خورشيد تـو فاب چشاتـه ؟! **** زمستونه ، ولي داغـه تن مـو آتيش بارونـه زير پيرهن مـو نشستي زُل زدي تا خوب ببيني چه حالي داره شكل مردن مـو ؟! **** و اين يكي هم براي "حسن اجتهادي " عجب شيرين زبوني اجتهادي دلير و مهربوني اجتهادي اگرچه پيري و موهات سفيده ولي اِنـد جنوني اجتهادي |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 10:21 توسط « آغو »
|
|
||
|
|
|
|
|
پنجره را بر عزرائیل نبسته ام که از در بیاید یا از دیوار این تب خاکستری است که می لرزاندم در برف و پچ پچ باد است که بر استخوان سندانی ام چکش می کوبد به دمیدنی کبود نمی شوم که سیگار پشت سیگار در کاسه ی چشمانم خالی کنی تا دود شوم کبود لب های خشک و چشمان ترم را پیش از این سوزانده اند حالا دیگر فندک بزنی یا حرف خاکسترم سرد تر از آن است که شعله ور گردد 3 / 9 / 86 آب، بابا ؛ عطش ، عطش ، آتش آتش از کام تشنگان جاری ست آتش از دشت ، از دم شمشیر از دم نیزه و سنان جاری ست آب ، بابا ، اگر چه شورابه کاش مینای اشکمان تـر بود ریگها داغ داغ و صحرا خشک کاشکی جای مشـکـمان تـر بود آب ، بابا ؛ ولی نه ، بابا ؛ آب حیف ؛ بابای من که سقا نیست مشک را می دهم عـمو عبـاس آب دیگر نصیب بابا نیست آب ، بابا ؛ ولی عمو رفته آب را از کتاب بردارد آبرو داده رود را عمّو تا از او مشک آب بردارد آه... بابا چقدر تنها شد کاش اصغر به یاریش می رفت کاش عمّو دوباره برگردد تا برادر به یاریش می رفت کاش هرگز نگفته بودم آب تاعمو تا همیشه با ما بود کاش هرگز نگفته بودم آب تا عمو در کنار بابا بود 27 / 10 / 86 شب تاسوعا |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 18:47 توسط « آغو »
|
|
||
|
|
|
|
|
درود بر شما می ببخشید که کمی دور شد ، اول این کار سپید رو بخونید : با باد آمده بودی یا باران چشمانم را سپردم به دریا پا هایم را به صخره و تاب خوردم بر سایههای گیاه خیس میشوم تا خشک زاده نشده باشم و درد بـتـابـد زانوان بغل گرفتهی ماه و راه بیافتم خوابهای کودکیم را بگردم ، بگردم «پس کوچه» های مدرسه دنبال بال خشک شدهی سنجاقکی پشت صفحهی «کوکبخانم» و دور بزنم سیزده بار مشق های ننوشتهام را □□□ حالا به بار نشسته ـ بی باران ـ در خشک روز ترین سایه زیر ازدحام ابـــــر و دست تکان میدهم برای بـــاد تا گمان کنند چشمانت هنوز می لرزم و میلرزند پا هایم ـ در هجوم سنگ ـ □□□ ببخشید ! باد از این سمت بر میگردد دروغ میگویند ـ برگ ها ـ سراغ از پنجرههای بسته نگیر و برگرد به سمتی که خارها گریزانند ابرها ، دور میزنند ماه را و انکار میکنند ؛ « در کوچه باد میآید » 10 / 5 / 86 این غزل رو هم بخونید ؛ بدنیست اشــتـبـاه مــحـض ، پـرســه در خــیـــال ، روز و مـاه سـال منگ و گول و گیج ، می گذشت عمر ، رفت ؟... بی خیال ! دام بـود حـیـف ، رام نـــه . . . دریـغ ! ســایـهی بهـشـت هـا. . . خـیـال خـام ، میوه های زشـت ، مـیـوه های کـال گـیـر داده بـود ، بـی بـهـانـه پـیـر - آن بـهـانـه گـیــــــــر ـ حـکــم کـرده بـود ، حـکــم انــتــقـــام ، حـکــم انــتـــقـــال ایـنـک ایـن زمـیـن ، بـسـتـر زمـان ، گـیــــــــر کـــردهام بـیـن ایـن و آن ، مـیخـورم زمـیـن ، میشــوم وبــــال میخـورم زمـیـن ، میپـرم هـوا ، های ... های ... های... گـشـتـهام اسـیـر ، هر چـه می زنـم بـال ، بـال ، بـال ـ تـاشـوم رهـا ، از قـفـس ، نـفـس ، از زمـیـن ، زمـان از فـریـب دور ، از خـُـــدا جــــدا ، نـیـسـت احـتـمـال جـنـگ میشـود ، یـک طـرف نفس ، یک طـرف هـوس سـنـگ میشـــود ، زیـر دسـت و پـا ، چـشــمـهی زلال گـرچـه بیگـنــاه ، ایـن دل غـریـب ، مـیشــود ســیـاه دود ، دود ، دود ، داد ... داد ... داد ... می کنم سـؤال : دادرس کـجـا ؟! مـسـتـجـیـر کو ؟! مـسـتـجـیـب کیست ؟! کـل کـائـنـات ؛ گـنـگ گـنـگ گـنـگ ، لال لال لال 30 / 5 / 85 |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 10:13 توسط « آغو »
|
|
||
|
|
|
|
|
معمولاً کار های من در قالب غزل است اما گاهی شعر در قالبی دیگر می نشیند که دیگه تقصیر از من نیست و کاستی ها از من است که شاعر بودن را ادعا کرده ام بی آنکه شاعر باشم ، با این همه از نقد و نظر محرومم نکنید که سخت نیازمند نظرات شمایم .
با این سپید چه نظری دارید ؟
درمن به گسترهی تنفس جاری باش ؛ تا باد ، در امتداد دست هایت حیران براندم – بر موج – و شرجی این چشمهای خیره به ساحل بخیساند پیراهن آویزان بر بادبان لنج . دم کرده است ، تقلاّی دیشب دریا در عبور بازدمهایم و کف نشسته بر سواحل سنگی انگار ؛ دست بینمک ام – تا صبح – پاروی قایق شکسته ای شده باشد در دست های باد بر من ببار ؛ تا خاک شور را بر دوش بگیرم و برخیزم عبور کنم از لا به لای ریگ و حل شوم در نیل راهی نمانده تا خلیج بزرگ چشمانت شب را ، فانوس میآویزم بر دماغهی قایق و چشم می دوزم به سمت ستاره ها ... ترسی نیست . 8 / 4 / 86 اَ اي همه حُسنوی خدا یه مهربونی کم داره
اِیْنه مثال سلب و گل قدّ و بالوی خرّم داره
چیش نگْ بُوگو دریویْ خدا،قدّ وبالش تُنگُر طِلا
لب نگْ بُوگو چیشمِیْ صفا،نم بی وفوی چه غم داره ؟!
بدبخت،دلْ بدبختِ مو ، شُوْ رُو مثِ کَهرهیْ کَلُو
تُو کوچهیِ عشقِش وِلُوْ ، شیوَن کُنون ، ماتم داره
اَ زندهي خو واشدُم ، دَم رُو همه رسوا شدُم
مِثْ مُردُهوی ته چا شدُم، حالْ مِیْ یه ذرّهیْ رحم داره ؟!
هرچی میگُم؛ کَلْکُو بَسَنْ، دوتْ پاتْ تُـوُل زَه ، کُج میري ؟!
میگِه اِشِشْ اَیْ بــِرَسُم ، سي زخم پامْ مرهم داره
چیش مامْ خو مِثْ چیشمهیْ تـیـکُـوْ، هِیْ تـُپـّهتـُپـّه خون ریزَنْ
قـُپْ اُسُّــغونیمْ سِیْ بُکُ ، شُـوْ رُو اَ گِریه نم داره
بلبل تا صُب نالهمْــزَده تا دومن گل تر شده
مردم خیالْ شُو بَـلگِ گل ، اَ نم هَــوُ شُـوْنـَمْ داره □□□□
میگَن که عشق پـیـریَـنْ آخُـر یه کار دسِّـش میده
مردَکْ وا داشتن زنْ بچه ، سِـرْ کُـر وا نامحرم داره a ei hame hosn-oy xodâ ye mehrabuni kam dâre ey-ne mesâl-e salb-o gol qadd-o bâlo-y xorram dâre ĉiŝ nag bugu daryo-y xodâ qadd-o bâlâ-ŝ tongor telâ lab nag bugu ĉiŝme-y safâ nam bi-vafo-y ĉe γam dâre bad-baxt tu kuĉe-ye eŝq-eŝ velow ŝivan-konun mâtam dâre a zendhi xo vâ ŝodom dam ru hame rosvâ ŝodom mes morde-hoy tah ĉâ ŝodom hâl mey ye zarre-y rahm dâre har-ĉi migom kalku basan do-t pâ-t tovol za koj miri ?! mige eŝ-eŝ ay berasom si zaxm-e pâm marham dâre ĉiŝ mâ-m xo mes ĉiŝme-y tikow hey toppe-toppe xun-riz-an qop ossoγuni-m sey boko ŝow-ru a gerye nam dâre bolbol tâ sob nâle-mzade tâ dumen-e gol tar ŝode mardom xiyâl-ŝu balg-e gol a nam havo ŝownam dâre □□□□□ migan ke eŝq-e piri-an âxor ye kâr dass-eŝ mide mard-ak vâ dâŝtan zan-baĉe ser-kor vâ nâ-mahran dâre |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 10:54 توسط « آغو »
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوستان ؛ این پست را با یک غزل به لهجه ی کازرونی در خدمتیم ، فونوتیک آن را هم می گذارم تا عزیزان غیر کازرونی هم استفاده ببرند : تو که سر تا پا مِثِ فصل باهاری ؛ دِ چتن ؟! سُوْز سُوْزیّ و مِثِ بَلگِ کُناری ؛ دِ چِتَن ؟ !!
اَ غم عشق تو زرچوبه پاشیدن تُو رو مو
توخ دیگه رنگ پوهیز دم رو نداری ، دِ چِتن ؟!
گل که پُر خار نباشه پَرْ پَرِ دسّن می دونی
مِث بُتّیْ بوسونی پُر پُرِ خاری ؛ دِ چِتَن ؟ !
او بناله که تُو آسمون ستاریْ نداره
توکْ اَ آسمن چیشِت ستاره باری ، دِ چِتَن ؟!
مو اَ نیشتِ حرفِ مردم ایقده ناله می دُم
توکْ خودِت نیشت می زنیّ و مثل ماری د چتن
مو وا پیمونه ی غم شُوْ رو خُمارُم ، بی صِفات ؛
تو اَ خون دل مو مسّ و خماری ، دِ چِتَن ؟ ! !
عاشقا همّشو مث مو کس و کاری ندارن
تو خودِت سی عاشقا جُیْ کس و کاری ، دِ چتن ؟!
* * * *
رفیقا می گَن آغو ؛ دِ ول کُ عشق و عاشقی
توک ْ تُو باغ شاعرا مثل هزاری ، دِ چِتَن ؟ ! to ke sar tâ pâ mese fasl-e bâhâri ; de ĉetan?! sowz-e sowzi-yo mese balg-e konâri ; de ĉetan ?! a γam-e hejr-e to zar-ĉube pâŝidan tu ru mo to-x dige rang-e pohiz tu ru nadâri , de ĉetan ?! gol ke por xâr na-bâŝe , par par-e dass-an miduni mese botte-y busuni por por-e xâri de ĉetan?! ou benâle ke tu âsemun setâre-y nadâre to-k a âsemun ĉiŝet setâre-bâri , de ĉetan?! mo a niŝt-e harf-e mardom eiqde nâle midom to-k xodet niŝt mizani-yo mesle mâri , de ĉetan?! mo vâ peymune-ye γam ŝow-ru xomârom bi-sefât to a xun-e del-e mo mass-o xomâri , de ĉetan?! âŝeqâ hamma-ŝu mes mo kas o kâri nadâran to xodet si âŝeqâ jo-y kas o kâri , de ĉetan?! * * * * rafiqâ migan âγo ; de vel-klo eŝq o âŝeqi to-k tu bâγ-e ŝâer-â mesl-e hezâri , de ĉetan?! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 17:13 توسط « آغو »
|
|
||