تبليغاتX
زمزمه های دل

 

« خواستم بگویم : فاطمه دختر خدیجه‌ی بزرگ است.  دیدم که فاطمه نیست .  / خواس بگویم که ؛ فاطمه دختر محمد(ص) است . دیدم که فاطمه نیست . / خواستم بگویم که ؛ فاطمه همسر علی(ع) است . دیدم که فاطمه نیست . / خواستم بگویم که ؛ فاطمه مادر حسین است . دیدم که فاطمه نیست . / خواستم بگویم که ؛ فاطمه مادر زینب است . باز دیدم که فاطمه نیست . نـــــــه ، ایـنـهـا همه هست و ایـن همه فاطمه نیست .

فاطـمـه ، فاطـمـه است . »  دکتر علی شریعتی

 

ســــلام دوستان ؛

 

این پُست را نـذر  " فاطـمـه زهـرا " (سلام الله علیها) می‌گذارم

و ایام شهادت این بانوی بزرگوار  را به همه‌ی دوسـتـداران آن حضرت

تسلیت می‌گویم ، با این چند بیت :

 

چه غوغایی به عرش ذوالجلال است؟

سروش وحی یا صوت بلال است؟

چرا بی وقت می گوید اذان را

بگو فضه که بی بی در چه حال است؟

 

□ □ □

 

شبی ویرانه­ای می­سازم از اشک

دل دیوانه­ای می­سازم از اشک

اگر که بیت الاحزان گشته ویران

برایت خانه­ای می­سازم از اشک

 

□ □ □­

 

دلم همخانه­­ی آه است آری

و از درد تو آگاه است آری

تو اما آه  مولا می­شنیدی

پس از آن نوبت چاه آه است آری

 

□ □ □

 

ز داغت غصه پایانی ندارد

سراغ بیت الاحزانی ندارد

و زخمی را که پنهان کرده بودی

به غیر از اشک درمانی ندارد

 

                                  23/5/79

 

 

 

دل داغ تو را دارد و یک عالمه آتـش

می‌ریزد از این خانه خراب این همه آتـش

این کوچه شلـوغ است گمان می‌کنم آخر

برخاسته خواهد شد از این هـمـهـمه آتـش

یـاران قـدیـمـنـد و عـطـشـنـاک جـهـیـمـنــد

افروخـتـه‌انـد این همه بی‌واهـمه آتـش

انصاف دهـیـد ایـنـکه ؛ فـدک حقّ کدام‌ست ؟

از چیست بـپـا گشـتـه در این مَحکـمـه آتـش ؟

جز نـنـگ نمی‌ماند از این طایـفـه نـامـی

آنـان که دمـیـدنـد بـه این دمـدمـه آتـش

فردا خـبـر درد به هر گوشـه رسیـده‌ست

این قـوم زده بـر جـگـر فـاطـمـه آتـش

ایـنـک غـزلی سـوخـتـه‌تـر از در و دیـوار

این مـرثـیـه که شـعـلـه‌ور ست از دم آتـش

می‌خوانـم و می‌سـوزم و از آب خـبـر نیـسـت

می‌بـارد و می‌جـوشـد از این زمـزمـه آتـش

 

                                      5 / 2 / 85

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 10:56  توسط  « آغو »  | 

 

 

سلام دوستان ؛

دلتان همیشه بهاری باد ؛

 

سال نو را به همه‌ی "روشن‌آیینان " ایرانی و انیرانی تبریک می گویم و بی مقدمه سروده ای تازه و یک غزل قدیمی تقدیمتان می‌دارم :

 

 

قاپ مي اندازم

ميان " ما "

تو ، مي نازي به اسب هايت

من ، مي بازم با خرشانسي

و بزغاله‌ها می‌اندیشند

                به شبدر های عصر

 

 

قاپ مي اندازيم

ميان " تـو "

كه ميان گود چرخ مي زني

و مي چرخند دور سرت

ستارگان جهان

                    نرسیده به بامداد  

 

 

قاپ مي اندازد

ميان " مـن "

لمس می کند مهره هایم را

تا طلسم شکسته‌ی شعری

                                   باز شود

     - با نيم واژه هاي سه سطر پايين تر -

 

 

قاپ می‌اندازی

برای ماهی ها

و طعمه می‌کنی سلولهای خاکستریم را

اين كلّه خـر

خراب تر از آن است

كه مست برقصد بر ساحل

کف بزنند خیزاب‌ها

تا موج بگيرد ترا يا جـوّ . . .

 

 

قاپ مي‌اندازند

ميان " تـو . . . من . . . "

ماه بر ساحل خوابيده است

و خجالت مي‌كشد

كه مشت بكوبد بر سنگ ؟

يا گور بكند براي خودش ؟

 

 

و تـــو . . .

قاپ مي‌دزدي از دختران همسايه

رم مي‌دهي گلّه هاي اسب

تا اين كلّه خراب

بُـز بياورد از خرشانسي

و دختران جهان دور سرت بچرخند

کف بزنند و بخوانند :

" قاپ مي بازيم

روي ساحل

تو مي نازي

 من مي بازم

تو مي نازي

من مي بازم

تو . . .

من. . .

تو . . .

 

                                22 / 12 / 86

 

 

 

شب فراگير شد يكي در زد

تا رسيدم دو بار ديگر زد

چون به او روبرو برو شدم گفتم؛

آفتاب از كدام سو سر زد

گفتم اكنون كه آمدي بنشين

تا بگويم چگونه او پر زد

با سه‌تارم چهارگاه زدم

او گرفت و سه گاه بهتر زد

بعد از آن اصفهان و راه عراق

شور وانگه بيات آذر زد

رعشه بر تار و پود من افتاد

لحظه‌اي كه به سيم آخر زد

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 13:28  توسط  « آغو »  | 

 

درود ؛

ببخشيد ؛ از اينكه دير كردم ، به حساب پيري و بي حوصلگي‌ام بگذاريد

اين بار با يك غزل و چند تا دوبيتي در خدمتتون هستم

راستي خونه‌ي جديدي در اين دنياي مجازي ساخته شده ؛

 پلاک سوخته 

وبلاگ دوست عزيز اميد فرهاد پور را هم سر بزنيد

 

 

 

«پـرنـده»

 

پـرنده ، يك پرنده بود ، در قفس نبـود

پـرنــده بـود ، با پـرنـده هم‌نفس نـبـود

پـرنـده ، مثل جفت خويش هم نمي‌پـريـد

پـرنـده ، – مثل اينكه – مثل هيچكس نـبـود

پـرنده ، روي دست بي‌ريـا نمي‌نشست

پـرنده ، فكر دست هاي ملتَمس نـبـود

پـرنده ، اشتهاي آب و دانه هم نـداشت

پـرنده ، اهل عشق بـود ، بـوالهوس نـبـود

پـرنده ، دام را نديده‌بـود، مي‌شناخت

پـرنـده ، رام ، رام ، رام هيچكس نـبـود

پـرنده ، مثل ما نبود - بي‌خيال – حرف داشت

پـرنده ، هر چه عشق مي سرود ، بس نـبـود

پـرنده ، هرچه ديـد ، داغ ، داغ روزگار

پـرنده ، هرچه داد... ، داد.. ، دادرس نـبـود

****

پـرتده آب بود ، خاك بود ، شعله بود

پـرنده ، هرچه ، هرچه بـود ، خار و خس نـبـود

 

                        21 / 5 / 85

 

 

 

 

و اين هم چند دوبيتي

 تقديم به كسي که دلم لبريز از غزل چشمهاي اوست

تعجب نكنيد ؛ « عشق پيري گر بجنبد سر به رسوايي زند »

 

تو اكسير جنون در شيشه داري

شرابي لعل‌گون در شيشه داري

مگر از قلب من برگشته‌اي كه

به اين اندازه خون در شيشه داري

 

****

 

تنم داغ است ، ليكن تب ندارم

بجز نام تو را بر لب ندارم

به اين مردم كه جمله نان‌فروشند

نمي‌گويم كه نان شب ندارم

 

****

 

غزل‌خونه به شب هايت دل من

شكار چشم زيبايت دل من

دروغ‌ام چيست ؟! با اين بال خونين

ببين افتاده در پايت دل من

 

****

 

اگر چه تا ابد سيرت نمي‌شُم

رفيق دست و پا‌گيرت نمي‌شُم

سي خونم تشنه‌اي؟! كاري نداره

حريف برق شمشيرت نمي‌شُم

 

****

 

دلم دايم اسير اُون نگاتــه

نمي‌دونم چه سرّي تـو اداتـه

چه داغ پرتو چشم قشنگت

مگه خورشيد تـو فاب چشاتـه ؟!

 

****

 

زمستونه ، ولي داغـه تن مـو

آتيش بارونـه زير پيرهن مـو

نشستي زُل زدي تا خوب ببيني

چه حالي داره شكل مردن مـو ؟!

****

 

و اين يكي هم براي "حسن اجتهادي "

 

عجب شيرين زبوني اجتهادي

دلير و مهربوني اجتهادي

اگرچه پيري و موهات سفيده

ولي اِنـد جنوني اجتهادي

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 10:21  توسط  « آغو »  | 

 

 

پنجره را بر عزرائیل نبسته ام

                      که از در بیاید یا از دیوار

این تب خاکستری است

که می لرزاندم

    در برف

و پچ پچ باد است

که بر استخوان سندانی ام

چکش می کوبد

به دمیدنی کبود نمی شوم

که سیگار پشت سیگار

در کاسه ی چشمانم خالی کنی

تا دود شوم

          کبود

 لب های خشک و

چشمان ترم را

پیش از این سوزانده اند

حالا دیگر

فندک بزنی یا حرف

خاکسترم سرد تر از آن است

که شعله ور گردد

 

                     3 / 9 / 86

 

 

 

آب، بابا ؛ عطش ، عطش ، آتش

آتش از کام تشنگان جاری ست

آتش از دشت ، از دم شمشیر

از دم نیزه و سنان جاری ست

 

 

آب ، بابا ، اگر چه شورابه

کاش مینای اشکمان تـر بود

ریگها داغ داغ و صحرا خشک

کاشکی جای مشـکـمان تـر بود

 

 

آب ، بابا ؛ ولی نه ، بابا ؛ آب

حیف ؛ بابای من که سقا نیست

مشک را می دهم عـمو عبـاس

آب دیگر نصیب بابا نیست

 

 

آب ، بابا ؛ ولی عمو رفته

آب را از کتاب بردارد

آبرو داده رود را عمّو

تا از او مشک آب بردارد

 

 

آه... بابا چقدر تنها شد

کاش اصغر به یاریش می رفت

کاش عمّو دوباره برگردد

تا برادر به یاریش می رفت

 

 

کاش هرگز نگفته بودم آب

تاعمو تا همیشه با ما بود

کاش هرگز نگفته بودم آب

تا عمو در کنار بابا بود

                                  27 / 10 / 86 شب تاسوعا      

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 18:47  توسط  « آغو »  | 

 

درود بر شما می ببخشید که کمی دور شد ، اول این کار سپید رو بخونید :

 

 هربار

       با باد آمده بودی یا باران

چشمانم را

            سپردم به دریا

پا هایم را

            به صخره

و

  تاب خوردم بر سایه‌های گیاه

خیس می‌شوم تا خشک زاده نشده باشم

و درد بـتـابـد

               زانوان بغل گرفته‌ی ماه

و راه بیافتم خواب‌های کودکیم را

بگردم ، بگردم

«پس ‌کوچه» های مدرسه

دنبال بال خشک شده‌ی سنجاقکی

پشت صفحه‌ی «کوکب‌خانم»

و

دور بزنم سیزده بار

                    مشق های ننوشته‌ام را

□□□

حالا

    به بار نشسته ـ بی باران ـ

    در خشک روز ترین سایه

     زیر ازدحام ابـــــر

و دست تکان می‌دهم

                          برای بـــاد

تا گمان کنند چشمانت

                      هنوز می لرزم

و می‌لرزند پا هایم

                     ـ در هجوم سنگ ـ

□□□