|
|
|
|
|
دوبیتی : اگر صد شعله در دامن بگیرد شرر در جان پیراهن بگیرد خودم را آب می سازم ، مبادا ؛ که آن آتش تو را از من بگیرد 20 / 3 / 85 « اقرار » زخمم درونی است ؟ یا زبانم را دندان گرفته ام – در خواب – یا خونابه ی جنایت دوشین است ماسیده بر لبم ؟ ! ! در تو شک نخواهم کرد - بیش از این - اما ؛ آشفته خوابی تو در حوالی این دست های خون آلود دندان های تیز مسلّح شاید صلاح نباشد □□□□ سوگند می خورم این سرخ – که بالا می آورم – رگپاره های خود زنی مردی است با دشنه های بی ترحم تهمت تا قصاص شده باشد – دل – که زخم های زبان را در خود فرو می برد □□□□ زخمی نیستم رگبار تیغ های اُریب – از حواشی میدان – کج گشته اند سمت عصب تا جیغ آمبولانس روی ملحفه های سفید لک بیاندازد و لکه های سرخ بهانه ای باشد آنگاه اقرار می کنم ؛ زخم از تو نیست حتماً کسی در تو شک نخواهد کرد 7 / 4 / 86 |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 9:35 توسط « آغو »
|
|
||
|
|
|
|
|
دوبیتی یک : اگر چه غر ق خونی ای دل ؛ ای دل ؛ گرفتار جنونی ای دل ؛ ای دل ؛ لبت پر خنده و چشمت پر از شوق تو خیلی مهربونی ای دل ؛ ای دل ؛ دو : خوشا آن دل که خیلی ساده باشه به دام چشم تو افتاده باشه اگر صد بار هم دادی فریبش برای بار بعد آماده باشه 25 / 1 / 86 آهاااااااااااااااای . . ؛ دریا جواب نمی دهد کوه نیست اما به دریا زدن دل کوه می خواهد باد که از دریا بگذرد « دریا دل » نخواهد شد و ماه تنها به تصویری دل خوش دارد . ناخدا خوب می شناسد دریا را باد را ستاره را و ماه را اما دریا ؛ هیچکس را نمی شناسد * * * دامن بر می چیند - دریا – به سمت افق و باد ؛ تنها زوزه ای را یاد گرفته است تا بترساند لنج را وناخدا ؛ تمام سعی اش را در چشمانش می ریزد. 7 / 2 / 86 بندر گناوه |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 10:28 توسط « آغو »
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوستان ؛ از این که بخاطر ثبت وبلاگ در این ده روز باید حد اقل 5 بار بیام اینجا عذر منو بپذیرید ، پس امروز هم با این 2 غزل مهمون من باشید : سیب ، حوّا ، تبانی ممنوع عشق ! یا مهربانی ممنوع از همان ابتدا فریبم داد میوه ی آسمانی ممنوع من نمی خواستم پس از آن ، این شیوه ی زندگانی ممنوع هیس ؛ دیگر نپرس از مردم راز آن جاودانی ممنوع که چرا لذت تمامی عمر حمع شد در جوانی ممنوع ****** من ، تو ، حتی خدا ، در این بازی کرده ایم آن تبانی ممنوع مهر 79 کسی هنوز نگفته است ؛ سیب یعنی چه ؟ ! درخت میوه ی آدم فریب ، یعنی چه ؟! هنوز دست برادر به خونم آلوده است در این مصیبت عظما ، شکیب یعنی چه ! چنان فکند به جان آتش ندانی ، دوست که هر که دید بداند لهیب یعنی چه میان این همه ایل و تبار تنهایم دگر نپرس ز مردم ؛ غریب یعنی چه خدا اگر ندهد پاسخ سؤالم را هزار مرتبه «اَمّن یُجیب» یعنی چه ! خدا ؛ خدای من ؛ ای مهربان بی همتا ؛ تو باغ رحمت و من بی نصیب ؟! یعنی چه فروردین 82 |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 9:46 توسط « آغو »
|
|
||
|
|
|
|
|
گویند : سنایی عزنوی به مجلسی در نیشابور وارد شد ، کسی داشت اشعار اورا می خواند ، از یکی پرسید : این کیست ؟ گفت : می گوید سنایی غزنوی ام ، سنایی درماند ، گفت شنیده بودم کسی شعر دیگری را بدزد اما ندیده بودم کسی دیگری را بدزد ! ! ! از زمان های گذشته مشکل سرقت ادبی کم و بیش وجود داشته اما این که شعر خودت را برای داوری به نام دیگری به خودت بدهند ، عجیب است ، آن هم شعری که خیلی ها به همان بیشتر می شناسندت ، دانشجویی در انجمن ادبی « سارا » ی دکتر بهرامیان را به نام خود می خواند ، « پیش پرواز » عظیم زارع در چندین جشنواره به نام افراد مختلف جایزه می گیرد ، « ابوذر های قلابی » من در چند وبلاگ به نام چند نفر آورده می شود ، عجب شهر هرتی شده ! ! ! با یاد دوست شاعر و نویسنده ی همشهریمان « کرامت اله بیک وردی » که این غزل را در جواب غزلی از او سروده ام و مدت ها ورد زبان دوستان بوده است : دلم می گیرد از دست کبوتر های قلابی که می گردند گرد بام با پر های قلابی به آب دانه مشغولند ، گفتی زنده ی عشقند ؟!! نمی بازند در پای کسی سر های قلابی چو نیرنگ است بی رنگی چه معنا می دهد ای دل ؛ نمی بینی که صد رنگند دلبر های قلابی ؟ ! ! شبی صد بار این بن بست را در می زنم یک یک و از هر خانه ای وا می شود در های قلابی مرا بگذار بگریزم از این شهر و از این کوچه و از این خانه با مشتی برادر های قلابی و سر بر چاه بگذارم شبیه مرد تنهایی که می نالید از دست ابوذر های قلابی 1 / 9 / 1380 |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 8:17 توسط « آغو »
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام ؛ این سر پیری و وبلاگ نشینی ؟ ! ! ! مدتهاست دوستان دور و نزدیک اسرار دارند که ما هم وبلاگ نشین شویم ، اما با اینکه تا هنوز همنشین جوانان بوده ام ، دیگر نه توان جوانی مانده است و نه چیز قابلی دارم که در خور یاران باشد ، با این وجود در برابر خواسته ی عزیزان مقاومت نه سزاست . پس به جای گوشه نشینی ، اینجا را برگزیدیم شاید محل ارتباطی باشد با ساکنان و عاکفان کعبه ی دل ، آنها که « چنان در دل رفته اند که انگار جان در بدنند » . هیچوقت ادعای شاعری نداشته و ندارم ، زمزمه هایی از دلمان بر آمده ، باشد که بر دلتان بنشیند ، با این غزل آغاز می کنم : چقدر غصّه می خوری دلم ؛ برای زندگی ندیده ای رسیده ام به انتهای زندگی ؟ کسی نشسته روبروی من و ضجه می زند که زندگی فروختم دهم بهای زندگی خدا که وعده می دهد بهش را به او بگو که سهم خود فروختم از ابتدای زندگی اگر که سیب می دهی مرا فریب می دهی که باز ادعا کنم تویی خدای زندگی و من که رنج می کشم به وسعت جهان تو و تو ؛ بگو نشسته ای خدا ؛ کجای زندگی شکسته چرخ بی صدا در این حوالی ای خدا ؛ مگر نهادهای دوباره چوب لای زندگی ؟ ! ! ***** ومرگ مثل سایه ای همیشه پا به پای ما همیشه پا به پای ما و پا به پای زندگی 12 / 2 / 81
این غزل هم به « کلاه » معروف است یا حرف هم نفهمیده یا خطمان بد است یا مرز بین ذهن و زبان مرز بی حد است در این بزرگراه به کس می رسد کسی ؟ وقتی تمام جاده پر از خطّ ممتد است ؟ ! دیگر کتاب خاطره ها خط خطی شدست خط بر تمام جامعه در رفت و آمد است شاعر برای خط زدن واژه ها کمی مابین خو و خطّ جدیدش مردد است از خط که بگذریم ، یکی جیغ می کشد کا غذ ، قلم ، کلاه ، وشاعر مجرد است حالا کلاه شال قضاوت به گردنش ؛ « باید » چنین شود وچنانش « نباید» است این پلکان شعر کجا می برد ترا ؟ ! ! رفتن به سمت درّه سقوطی مجدد است من لج نکرده ام ، بخدا شعر ، شعر نیست گفتن به شیوه ای که مخاطب نفهمد است ***** حالا بیار تار بخوان یک غزل که ما از هرج و مرج شعر زمان حالمان بد است 19 / 10 / 82 |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 15:1 توسط « آغو »
|
|
||