تبليغاتX
زمزمه های دل

 

 

پنجره را بر عزرائیل نبسته ام

                      که از در بیاید یا از دیوار

این تب خاکستری است

که می لرزاندم

    در برف

و پچ پچ باد است

که بر استخوان سندانی ام

چکش می کوبد

به دمیدنی کبود نمی شوم

که سیگار پشت سیگار

در کاسه ی چشمانم خالی کنی

تا دود شوم

          کبود

 لب های خشک و

چشمان ترم را

پیش از این سوزانده اند

حالا دیگر

فندک بزنی یا حرف

خاکسترم سرد تر از آن است

که شعله ور گردد

 

                     3 / 9 / 86

 

 

 

آب، بابا ؛ عطش ، عطش ، آتش

آتش از کام تشنگان جاری ست

آتش از دشت ، از دم شمشیر

از دم نیزه و سنان جاری ست

 

 

آب ، بابا ، اگر چه شورابه

کاش مینای اشکمان تـر بود

ریگها داغ داغ و صحرا خشک

کاشکی جای مشـکـمان تـر بود

 

 

آب ، بابا ؛ ولی نه ، بابا ؛ آب

حیف ؛ بابای من که سقا نیست

مشک را می دهم عـمو عبـاس

آب دیگر نصیب بابا نیست

 

 

آب ، بابا ؛ ولی عمو رفته

آب را از کتاب بردارد

آبرو داده رود را عمّو

تا از او مشک آب بردارد

 

 

آه... بابا چقدر تنها شد

کاش اصغر به یاریش می رفت

کاش عمّو دوباره برگردد

تا برادر به یاریش می رفت

 

 

کاش هرگز نگفته بودم آب

تاعمو تا همیشه با ما بود

کاش هرگز نگفته بودم آب

تا عمو در کنار بابا بود

                                  27 / 10 / 86 شب تاسوعا      

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 18:47  توسط  « آغو »  |