|
|
|
|
|
ســــــــــــــــــــــلام ! کازرونی ها ضرب المثلی دارند ، میپـرسـنـد : " - بـدی ؟ - نــه .... – بدگو داری ؟ هـــا ... (بله) - پس بـرو که بـد عالمی " . نزدیک به دو ماه است که حال خوشی ندارم ، زخمی عمیق برجانم نشاندهاند ، انگار تمام وجودم را زحم فراگرفته باشد . چاقو را که یکبارگی فرو نکردهاند ، بیش از یکسال و نیم است که آرامآرام فشار داده تا دو ماه پیش که دقیقاً از پشت به قلبم رسیدهاست ، هنوز هم دست بردار نیستند که . . .
تـعـجـیـل کن ! فرصت دیگر نمانده است خـنـجـر بـیـار ! جز تو برادر نمانده است حالا بیا ؛ شـمـارش معـکوس را بـخـوان تـا صفـرمی رسیّ ومـرا سر نمانده است تـا چـاه می بـریّ و مـرا چال می کـــنی از کاروان برای تـو جـز زر نمانده است پیراهنی به خون خودم سرخ کن ، بگو ؛ گرگی شـبـیـه دست بـرادر نـمـانــده است ایـنـها شعار که نه ... خود فـیلمنامه است غیر از همین سکانس مـقـدّر نمـانده است ایـن واژه هـا کـه ذهـن مرا دور می زنند تـقـریـر کـردهانـد ؛ مـرا در نـمـانـده است **** خنجر غلاف کن ! در این گـیـر و دارهـا سـهـراب را پـهـلوی دیگـر نـمـانـده است ۲۷ / ۵ / ۸۷
گـُر گرفـتـم دوبـاره از غـم هـا بـا تـماشـای ایـن جـهـنـّم هــا برگ تـقـویـم هـا شـدنـد سـیــاه عمر من پر شد از محرّم هـا سـوگـوار گـذشـتـهی خـویـشــم گـم شـدم در مـیـان مـاتـم هـا زخـمـی چـاه بـیــژنـم ای کاش یـاوری از قـبـیـل رسـتـم هـا انـتـظـار مـسـیـح بـیـهـودســت از تــبــار عـقـیـم مـریـم هــا میزنـم تـیـر سـایـهی خـود را خـسـتـهام از تـمــام آدم هـــا
اردیبهشت 1382
تـا بــعــد . . .
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 11:52 توسط « آغو »
|
|
||